تبليغاتX
قلب خسته
 

مدتها بود از خودم ننوشته بودم الان می خوام دوباره بنویسم

دنیای من خیلی کوچیکه به حدی که جای هیچکس داخلش نیست

خودم هستم و خودم نمی تونم کسی رو راه بدم که عذاب بکشه

با قلبی سرشار از نفرت وخشم.حس انتقام من هیچوقت از بین نمیره

روحی پلیدکه هیچوقت پاک نخواهد شد مگربا اتش جهنم.تک تک

ذره های وجودم اغشته به عذابه.از هیچ چیزوهیچکس خوبی ندیدم.

.کلمه ی خوبی واسه من گنگ و نامفهومه.ولی خودم خوبی می کنم ولی نمی دونم چیه شاید براتون جالب باشه.به هرکس خوبی کردم برگشت گفت

تو غلت کردی که همچین کاری کردی من مورد خشم خدا قرار گرفتم

اینهمه عذاب هم تحمل می کنم شکایتی هم ندارم چون من خود عذابم

خود خشمم خود نفرتم واسه اینکه کسی چشمای منو نبینه همیشه یا سرم

پایینه یا عینکم رو می زنم یا زیاد تو چشمای طرف مقابلم نگاه نمی کنم

البته مشکلی با ادمهای دور و برم ندارم ولی اوناهمیشه مشکل دارن با

من.خدا می دونه که با این همه که سنگ دلم ولی اگه کسی به من سلام

کنه اینقدر بهش خوبی می کنم که خودش خسته می شه واگه در حقم بدی کرد کاری بهش ندارم فقط می گم یا بگو چرا همچین کاری کردی

یامیگم از جلوی چشمام برو حالا به نظر شما توقع زیادی دارم از این

اطرافیانم..من با این حسها زندگی می کنم ولی به کسی

صدمه ای نمیزنم.جالبتر اینکه کسی حرف منو باور نمی کنه.

من با کسی رابطه از هر نظر برقرار نمی کنم چون بد از مدتی به دلیل

نامعلومی خودش از من ناراحت می شه.میگن نه ما ناراحت نمی شیم

ولی کم کم سرد می شن کاری که من هیچوقت  نمی کنم.قلبم در حالیکه

سخته شکننده هم هست.اره من سرشار از نفرت هستم بخاطرخیلی چیزها خیلی ادمهاو...

تمام کسانی که با من یه کم حرف زدن بعد مدتی بلاهایی سرشون اومده

که خودم ترجیح دادم بهشون یگم نمی خوام ببینمشون تا از دستم ناراحت بشن .ولی بهتر چون سالم می مونن اونا تحمل عذاب های خیلی بزرگ رو ندارن بخدا .هیچوقت خودم رو واسه کسایی که از خودم رنجوندم نمی بخشم خدا کنه که اونا منو ببخشن تا من یه شب فقط یه شب بتونم تا صبح بخوابم .بخدا باور نمی کنید چند ساله که شب نخوابیدم اره باورش سخته ولی اگه شما هم یه وقت عذاب وجدان گرفتین می دونین من چی می گم.منم وعشقی بر باد رفته قلبی ناآرام

که پشت سرم نفرین ادمهایی که بخاطر خودشون خواستم که ازم جدا بشن ولی باور نمی کردن اگه اینا رو بهشون می گفتم. به حدی ناراحت می شدن که باور نمی کردن من روزی بهشون بگم که نمی خوام ببینمشون. بهترین سالهای عمرم رو توی تاریکی دلم وگوشه نشینی توی خونه اختیار کردم تا شاید با عذاب دادن خودم گناهانم بخشیده بشه.

منیکه هیچ وقت چیزی رو برای خودم نخواستم همیشه دور از مردم گشتم .حرفهاوتعنه های همه رو تحمل کردم دختروپسر زن ومردکه شاید بفهمند که من چی کشیدم.من دیگه حتی یک ذره عاطفه واحساس توی وجودم گیر نمیاد که بخوام به کسی هدیه بدم انتظاری هم ندارم .

چه جوری ازمن انتظار عشق و محبت رو دارن درحالیکه جز عذاب وخشم چیزی در وجودم نیست بخدا نیست.

همیشه برای کارهایی که نکردم جواب پس دادم ومیدم .

گفتم برم دانشگاه اونجا کسی منو نمی شناسه و اروم سرم رو توی درسو کتاب مشغول کردم تا شاید یادم بره ولی حتی اونجا هم واسه یکی از بچه های کلاسمون که همیشه احترامشو نگه می داشتم درد سربزرگی پیش اومد که اونم از چشم من دید وگفت که اینا کار خودت بوده منم چیزی نگفتم .گفتم اگه این اینجوری منو شناخته بزار همینجوری فکر کنه.بعدها اومد گفت که من فهمیدم اشتباه کردم ولی می شد از توی چشماش همه چیز رو دید که حقیقت چیه.چنان نفرت توی چشماش موج می زد که انگار ...من که این حس رو خوب می شناسم چه جوری کسی می خواد اونو از من پنهان کنه نمیشه دیگه .منم گفتم که دیگه نمی خوام چشممون توی چشم هم بی افته تا حداقل براش دردسری دیگه درست نشه چون یه سلامی با من می کنه  نمی خواستم همه یه طوری بهش نگاه کنن.ولی اون نفهمید که نفهمید .بخدا وقتی که به این یکی گفتم نگاه تو چشمام نکن داشتم دیوونه می شدم چون بد بخت از هیچ چیز خبر نداشت که قضیه چیه ومن چرا همچین حرفی زدم

فکر کرد من از دستش ناراحتم.اگه به من گفته بود که چرا همچین فکری کرده بود منم چیزی بهش نمی گفتم.حتی ازش خواهش کردم که به من بگو چی گفتن که تو اینطوری شدی نگفت که نگفت منم گفتم پس واسه خودش بهتره که.

                

                   حالا شاید کاری کنم که دیگه کسی منو نبینه وصدامو نشنو تا شاید

                   همه از دستم راحت بشن.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه چهارم بهمن 1386  |
 
 
بالا