سلام به قلبهای ناآرام
امروزاینقدر به هم نزدیک هستیم که حرف های خودمون را به هم
بزنیم .ولی بعد از این همه بی قراری دوری دیگر حرفی نمانده که
برایت بزنم.
بیا بزار دست تو عزیزم توی دست من
از من تو بگزر بگذارو بگزر
زمان عشق را کمتر نمی کنه ولی احساس را کمتر می کنه . زمان
از درون ما رو درهم شکست رفت .عشقی پاک رو تبدیل به نفرت
کرد .حالا دیگرچه بی احساس از کنار هم عبور می کنیم نگاهی
به چشمهای هم می کنیم ونا گفته هایمان رو با نگاه به هم می فهمانیم.
قلبهایمان دیگرمثل سنگی بی احساس شده که حتی به خودمون اجازه
هم نمی دهد که در کنار هم به ایستیم و دستان هم رو بگیریم.
ولی دیگه هم اینجوری به چشمهای من نگاه نکن.خودت می دونی که
دیگه دیره شاید هم دل اسیره شاید هم که قلبم مرده باشد.
قلب سنگی دیگه احساسی نداره
چون که روحی نداره
می شینه کنج حیاط خونه مون
روز های قدیمی رو بیادم میاره
حالا که رفتی خدا باشه نگهدارت
ولی جایی واسه موندن نداری
رفتی و خاطره ها رو بردی
تو دلم بزر بی مهری رو کاشتی
|
+| نوشته شده توسط
رضا در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
|