تبليغاتX
قلب خسته
 

سلام به قلبهای نا آرام

یه روزداشتم از توی کوچه های پرپیچ وخم تنهایی خود می گذشتم

راه برگشت رو گم کردم از قلبم پرسیدم که راه برگشت کجاست

گفت که وقتی اومدی تو تنها یی دیگه نمی تونی ازش خارج بشی

تا یکی تو رو از ته قلبش صدا کنه.

به من گفت که تنهای مثل یه آیینه است که از یه طرف اگه بهش نگاه

کنی طرف دیگش رو می بینی. ولی از اون طرفش هر کی نگاه کنه

فقط خودش رو می بینه.مردم تو رو پشت آیینه نمی بینند ولی تو همه

اونا رو می بینی. فقط تنها کسی که تو رو دوست داشته باشه می تونه

تو رو ببینه.گفت که فاصله ی تو وعشقت به اندازه ی یک دوست دارمه

. ولی هیچ کدوم شما جرات گفتنش رو ندارین.........

 

دوست دارم به خدا که این کا ر دله

گناه من نیست تقصیر دله

عشق تو دیوونه ام کرده

راهیه می خونه ام کرده

 

منم نا امید در این کوچه ها به آرزوی اینکه یکی مرا صدا بزند دارم

می گردم شاید که کسی هنوز مرا از یادش نبرده باشد...................

 

باز دوباره چشم براهتم

نشسته ام کناری ومنتظر نگاهتم

شاید از این کوچه گذر کنی

مرا باز ببینی و یادم کنی

اگر خواهی مجازتم کنی

این چنینم مکن

بیا صدایم کن

ازاین رنج نجاتم ده

 

کنون من منتظرم تا دوستان مرا صدا کنن وببینم کسی جرات گفتنش را داره!!!!!!!!!!!!!

ازآشیون دل کندن ورفتن که آسون نیست

در سینه عشقی تازه پروردن که آسون نیست

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386  |
 

سلام به قلبهای نا آرام که بخشوده نمی شوند...

 

ای وای بر اسیری کز یادرفته باشد

در دام مانده صید و صیاد رفته باشد

قلب من مثل کویراینقدر بزرگه که همه چیز توی اون جا می گیره.هر کی از روی قلبم می کذرد فقط از بدیهای اون یاد می کنه.مثل اینکه هیچوقت خوبی نکردم.

ترک های روی کویر بخاطر این که بهش اهمیت نمی دهند از روش ردمی شن

قلب منم اینجوری شکست.

چیزی که تو کویر سبز می شه خیاله.تنها درختی که تو کویر خوب زندگی می کنه وگل می کنه.گل هایی به رنگ آبی و زرد وقرمز.

 

کویر دگر خواب است

بیدارش نکنید

شاید که آرمیده باشد

بیدارش نکنید

اکنون شکسته است

خردش نکنید

اکنون رمیده است

هیرانش نکنید

امشب سر به بالینی دارد

بیدارش نکنید

سر به بالین خاک دارد

به سراغش نروید

شاید که آسوده باشد

ازبند شما رمیده باشد

کنون به سراغش نروید

دگر دیر است

جرات کنید وبه عشق خود بگوید که *دوستش دارین*شاید هنوز دیر نشده باشد.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

به هر کی می پرستین بهش بگین بخدا فردا دیره....................................

که بودم من خدایا اسیرتار مویش

کنون نشسته ام من کنار سنگ گورش

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه یازدهم فروردین 1386  |
 
 
بالا