سلام به قلبهای نا آرام
یه روزداشتم از توی کوچه های پرپیچ وخم تنهایی خود می گذشتم
راه برگشت رو گم کردم از قلبم پرسیدم که راه برگشت کجاست
گفت که وقتی اومدی تو تنها یی دیگه نمی تونی ازش خارج بشی
تا یکی تو رو از ته قلبش صدا کنه.
به من گفت که تنهای مثل یه آیینه است که از یه طرف اگه بهش نگاه
کنی طرف دیگش رو می بینی. ولی از اون طرفش هر کی نگاه کنه
فقط خودش رو می بینه.مردم تو رو پشت آیینه نمی بینند ولی تو همه
اونا رو می بینی. فقط تنها کسی که تو رو دوست داشته باشه می تونه
تو رو ببینه.گفت که فاصله ی تو وعشقت به اندازه ی یک دوست دارمه
. ولی هیچ کدوم شما جرات گفتنش رو ندارین.........
دوست دارم به خدا که این کا ر دله
گناه من نیست تقصیر دله
عشق تو دیوونه ام کرده
راهیه می خونه ام کرده
منم نا امید در این کوچه ها به آرزوی اینکه یکی مرا صدا بزند دارم
می گردم شاید که کسی هنوز مرا از یادش نبرده باشد...................
باز دوباره چشم براهتم
نشسته ام کناری ومنتظر نگاهتم
شاید از این کوچه گذر کنی
مرا باز ببینی و یادم کنی
اگر خواهی مجازتم کنی
این چنینم مکن
بیا صدایم کن
ازاین رنج نجاتم ده
کنون من منتظرم تا دوستان مرا صدا کنن وببینم کسی جرات گفتنش را داره!!!!!!!!!!!!!
ازآشیون دل کندن ورفتن که آسون نیست
در سینه عشقی تازه پروردن که آسون نیست
|
+| نوشته شده توسط
رضا در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
|